تبلیغات
کلوب برو بچه های باحال ایرونی - داستان های ملا نصرالدین جالب و خنده دار
کلوب برو بچه های باحال ایرونی

کاربر مهمان، خوش آمدید!



مدیر وبلاگ: پریسا



شما چه بخشی از مطالب سایت مارا می پسندید؟












تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :


داستان های ملا نصرالدین جالب و خنده دار

نوشته شده توسط علی در تاریخ یکشنبه 24 بهمن 1389
مرتبط با : مطالب جالب و خوندنی جوک و لطیفه
داستان خویشاوند الاغ

روزی ملا الاغش را كه خطایی كرده بود می زد,
شخصی كه از آنجا عبور می كرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم كه از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی كردم؟
داستان دم خروس

یك روز شخصی خروس ملا را دزدید و در كیسه اش گذاشت,
ملا كه دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام,
ملا دفعتا دم خروس را دید كه از كیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است كه تو راست می گویی ولی این دم خروس كه از كیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید.

داستان خروس شدن ملا

یك روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان كه در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر كدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا كردند و گفتند: ما هر كدام قدقد می كنیم و یك تخم می گذاریم اگر كسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!
ملا ناگهان شروع كرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
ملا گفت : این همه مرغ یك خروس هم لازم دارند!

داستان الاغ دم بریده

یك روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد, اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش كثیف شد, ملابا خودش گفت: این الاغ را با آن دم كثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
اما ملا بلافاصله گفت : ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!؟

داستان مركز زمین

یك روز شخصی كه می خواست سر بسر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مركز زمین كجاست؟
ملا گفت : درست همین جا كه ایستاده ای؟
اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینكه زمین كروی شكل است پاسخ وی درست می باشد.

داستان پرواز در اسمانها

مردی كه خیال می كرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یك روز رو به ملا كرد و گفت:
خجالت نمی كشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیكه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می كنم.
ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!

داستان درخت گردو

روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود كه ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت كرد و سرش باد كرد. بعد از آن شروع كرد به شكر كردن
مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینكه دیگر شكر كردن ندارد.
ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!

داستان قیمت حاكم
روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاكم شهر هم برای استحمام آمد حاكم برای اینكه با ملا شوخی كرده باشد رو به او كرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟
ملا گفت : بیست تومان.
حاكم ناراحت شد و گفت : مردك نادان اینكه تنها قیمت لنگی حمام من است.
ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!

داستان قبر دراز

روزی ملا از گورستان عبور می كرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه كسی دفن است!
شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشكر است!
ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن كرده اند؟!

داستان خانه عزاداران

روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست دختركی در خانه بود و گفت : نداریم!
ملا گفت: لیوانی آب بده!
دخترك پاسخ داد: نداریم!
ملا پرسید: مادرت كجاست:
دخترك پاسخ داد : عزاداری رفته است!
ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی كه دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینكه شما جایی به عزاداری بروید!

داستان بچه ملا

روی ملا خواست بچه اش را ساكت كند به همین جهت او را بغل كرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد, كه ناگهان بچه روی او ادرار كرد!
ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس كرد.
زنش گفت: ملا این چه كاری بود كه كردی؟
ملا گفت: باید برود و خدا را شكر كند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!

داستان ملا در جنگ

روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یكی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شكست.
ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟

داستان نردبان فروشی ملا

روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چكار می كنی؟ملا گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت : در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا كه دلم بخواهد آنرا می فروشم.

داستان لباس نو

روزی ملا ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچكس به او احترام نگذاشت و به تعارف نكرد!
ملا ه خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!ملا هنگام صرف غذا در حالیكه به لباسهای نواش تعرف می كرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی كردند.

داستان ملا و گوسفند

روزی ملا از بازار یك گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز كرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.
ملا به خانه رسید ناگهان دید كه گوسفندش تبدیل به جوانی شده است
دزد رو به ملا كرد و گفت من مادرم را اذیت كرده بودم او هم مرا نفرین كرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم.
ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشكالی ندارد برو ولی یادت باشد كه دیگر مادرت را اذیت نكنی!
روز بعد كه ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت كردی تا دوباره نفرینت كند و گوسفند شوی!؟

داستان خانه ملا

روزی جنازه ای را می بردند پسر ملا از پدرش پرسید : پدرجان این جنازه را كجا می برند؟!
ملا گفت او را به جایی می برند كه نه اب هست نه نان هست نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری
پسر ملا گفت : فهمیدم او را به خانه ما می برند!
داستان داماد شدن ملا

روزی از ملا پرسیدند : شما چند سالگی داماد شدید؟
ملا گفت به خدا یادم نیست چونكه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم!

داستان گم شدن ملا

روزی ملا خرش را گم كرده بود ملا راه می رفت و شكر می كرد. دوستش پرسید حالا خرت را گم كرده ای دیگر چرا خدا را شكر می كنی؟
ملا گفت به خاطر اینكه خودم بر روی آن ننشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!؟

داستان دوست ملا

روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟
دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت.
بعد از اینكه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع كرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را كه تو دوست داری برایت می گویم!

داستان ماه بهتر است

روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟
ملا گفت ای نادان این چه سوالی است كه از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید كه هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریك را ورشن می كند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است
!



برچسب ها : مطلب-خنده دار-جالب-خواندنی جالب-ملانصرالدین-داستان ملانصرالدین-
...
نظرات ()




مطالب پیشین




Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by funicloob
Design By : wWw.Theme-Designer.Com